تبليغاتX
تنها


تنها

زندگی.....
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 15:29 توسط رحیم| |

این روزها ، انسان قیمت همه چیز را می داند ، ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند .
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 6:33 توسط رحیم| |

اگر نمی توانی خدمت کنی برو تا لااقل خیانت نکنی...بمان تا کاری کنی،کاری نکن تا بمانی(دکتر علی شریعتی)!!!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:37 توسط رحیم| |

خداوندا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار...

نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای...

برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد که روزی چقدر عاشق بوده ایم... 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:33 توسط رحیم| |

گر روزی مردم، تابوتم را سیاه كنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم. بر روی سینه ام تكه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه كند. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم. و آخر اینكه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم...!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 7:56 توسط رحیم| |

گویند: در بغداد آهنگرى را دیدم که دست در میان آتش مى کرد و آهن تفتیده به دست مى گرفت و آن را کار مى فرمود. گفتم : این چه حالت است؟ گفت: قحط سالى بود. زنى صاحب جمال به نزد من آمد و گفت : مرا طعام ده که کودکان یتیم دارم. گفتم: ندهم تا که با من راست نگردى. آن زن برفت و دیگر روز باز آمد. همان سخن گفت و همان جواب شنید. روز سیم آمد و گفت: اى مرد! کار از دست برفت. بدانچه گفتى تن در دادم؛ اما به خلوتى باید که کسى ما را نبیند. آن زن را در خانه بردم و در خانه بستم و خواستم که قصد وى کنم. گفت: اى مرد! نه شرط کرده ایم که خلوتى باید که کسى ما را نبیند. گفتم: که مى بیند؟ گفت: خداى مى بیند که پادشاه به حق است و چهار گواه عدل: دو که بر من موکلند و دو (که) بر تو. سخن آن زن در من اثر کرد. دست از وى بداشتم و وى طعام دادم. آن زن روى به آسمان کرد و گفت: خداوندا! چنانکه این مرد آتش شهوت بر خود سرد گردانید، آتش دنیا و آخرت را بر وى سرد گردان. پس آنچه مى بینى به برکت دعاى آن زن است.
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 7:53 توسط رحیم| |

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:32 توسط رحیم| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق  دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید.

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گذشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای  نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب،

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب وصحرا و گل وسنگ،

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی:«از این عشق حزر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب، آیینه ی عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش که فردا دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

 

با تو گفتم _«حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگی زدی! من نه رمیدم نه گسستم.»

 

باز گفتم که: «تو صیادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!

حذر ار عشق، ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!»

 

اشکی از شاخه فرو ریخت!

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک از چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم...

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم!

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 17:56 توسط رحیم| |

گردش   ليل و النهاران  دست  توست

 

جوشش اين چشمه ساران دست توست

 

شور " تنها "  را  به عشقت  بيش كن

 

وسعت اين  غنچه باران  دست تو

 

..................................

 

        بر مدرسه ي عشق  يكي در مي زد

 

        ازهجر رخت  به سينه و سر مي زد

 

       " تنها " بد و مستانه  به  در مي كوبيد

 

        درسينه ي او عشق  تو  پرپر مي زد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:34 توسط رحیم| |

 

 

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:13 توسط رحیم| |

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:13 توسط رحیم| |

 

خواب ناز بودم شبی

 دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او 

دیدم غم است در میزند 

ای دوستان بی وفا 

از غم بیاموزید وفا…..

 

غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می زند


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:25 توسط رحیم| |

دلم بدجوری هواتو کرده
تو غربت ترانه دنبال تو می گرده
تنگ غروب خسته و تنها
صدات می کنم ای هم آشنا
ناز نگاتو به دنیا ارزون نمیدم
ستاره‌ی عشقمو به آسمون نمیدم
بیا  تو خاطره‌های خط خطی
سراغی بگیر از من پاپتی
چه کنم چی بگم از کدوم بهونه
دوست دارم رو فقط یه بار بگو عاشقونه
اون لحظه حس میکنم تو بهشتم
اینو بدون سرنوشتم و به نام تو نوشتم
بی تو من کبوتری پر شکسته
تو نیستی کنج قفس تنها نشسته
تو آسمون آبی عشق تو یه ترانه
واسه داشتنت منم اون حس عاشقانه
اگه من جنگل خشک تو ببار
با حضورت سرم یه دنیا بذار
رسوای عشقم بین پیر و جوون
بازم رسواترم کن بدتر از رسم زمون

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:7 توسط رحیم| |

 

تقديم به آنهايي که هرگز ظلم نکردند و ظلم ديدند

آنهايي که به دنيا نيامدند اما زندگي کردند

آنهايي که به دنيا آمدند ولي زندگي نکردند

و در نهايت همه آنهايي که زندگي را با زنده بودن تجربه کردند

تقديم به آن که گفت زندگي از ان ما نيست ونبود

آنکه زندگي را چيزي شبيه زندگي خواند

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:42 توسط رحیم| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:9 توسط رحیم| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:8 توسط رحیم| |

با سر انگشتان لرزان می نویسم نامه ای

                                                   تا بخوانی قصه ی پر غصه ی دیوانه ای

جای پای اشکها بر هر سطور نامه ام

                                                   با جوابت چلچراغان میشود ویرانه ای

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:55 توسط رحیم| |

می گویند لذت بوس در شب ۱۰ برابره

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:51 توسط رحیم| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:46 توسط رحیم| |

 

 

بی گمان اهورامزدا  خداوند جان و خرد مردان و زنانی را که از روی راستی کار می کنند در برابر پرستش و خدمت شان بهتر می شناسد.

از مهربانی تو ای خدای دانا عمر دراز یابیم و از آن سود بریم. از تو کوشا و توانا باشیم ما را آشکارا و همواره کمک کن.

کار با بدباوران از ارج شخص می کاهد. اینان ضد راستی و خشمگینانی هستند که خود محکومند.

ای مردان و ای زنان در این جهان حقیقتی است که جلوه های دروغ دلرباست اما این هم حقیقتی است که آن شما را از ((خویش)) دور می گرداند.

کسی که آرامش دروونی دارد. با دانش و گفتار و کردار و وجدانش راستی را می افزاید.

پیشوایان دروغین دوست مردم نیستند و از قوانین آبادی دورند و از رنج بردن جهان شاد می شوند و سرانجام زبون کردار و آیین خود می شوند و به خانه دروغ کشیده می شوند.

ای خدایی که دانا هستی. بگو تلاش من برای من و یارانم چه خواهد آورد؟ چه وقت ای دانا راستی بر دروغ پیروز خواهد شد؟ زیرا این پیروزی شاهکار زندگانی به بار خواهد آمد.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:9 توسط رحیم| |


Design By : Night Skin