تنها
اگر نمی توانی خدمت
کنی برو تا لااقل خیانت نکنی...بمان تا کاری کنی،کاری نکن تا بمانی(دکتر علی
شریعتی)!!! خداوندا از عشق امروزمان
چیزی برای فردا کنار بگذار... نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره
ای... برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد که روزی چقدر عاشق بوده ایم... گر
روزی مردم، تابوتم را سیاه كنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم. بر روی سینه ام تكه یخی
بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه كند. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم
انتظار معشوقم بودم. و آخر اینكه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی
نتوانستم...! به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گذشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب وصحرا و گل وسنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی:«از این عشق حزر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب، آیینه ی عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش که فردا دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!» با تو گفتم _«حذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگی زدی! من نه رمیدم نه گسستم.» باز گفتم که: «تو صیادی و من آهوی دشتم! تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم! حذر ار عشق، ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!» اشکی از شاخه فرو ریخت! مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشک از چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید! یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم... رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم! نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم! نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... گردش ليل و النهاران دست توست جوشش اين چشمه ساران دست توست شور " تنها " را به عشقت بيش كن وسعت اين غنچه باران دست تو .................................. بر مدرسه ي عشق يكي در مي زد ازهجر رخت به سينه و سر مي زد " تنها " بد و مستانه به در مي كوبيد درسينه ي او عشق تو پرپر مي زد دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا….. غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می زند دلم بدجوری هواتو کرده تقديم به آنهايي که هرگز ظلم نکردند و ظلم ديدند با سر انگشتان لرزان می نویسم نامه ای تا بخوانی قصه ی پر غصه ی دیوانه ای جای پای اشکها بر هر سطور نامه ام با جوابت چلچراغان میشود ویرانه ای
بی گمان اهورامزدا خداوند جان و خرد مردان و زنانی را که از روی راستی کار می کنند در برابر پرستش و خدمت شان بهتر می شناسد. از مهربانی تو ای خدای دانا عمر دراز یابیم و از آن سود بریم. از تو کوشا و توانا باشیم ما را آشکارا و همواره کمک کن. کار با بدباوران از ارج شخص می کاهد. اینان ضد راستی و خشمگینانی هستند که خود محکومند. ای مردان و ای زنان در این جهان حقیقتی است که جلوه های دروغ دلرباست اما این هم حقیقتی است که آن شما را از ((خویش)) دور می گرداند. کسی که آرامش دروونی دارد. با دانش و گفتار و کردار و وجدانش راستی را می افزاید. پیشوایان دروغین دوست مردم نیستند و از قوانین آبادی دورند و از رنج بردن جهان شاد می شوند و سرانجام زبون کردار و آیین خود می شوند و به خانه دروغ کشیده می شوند. ای خدایی که دانا هستی. بگو تلاش من برای من و یارانم چه خواهد آورد؟ چه وقت ای دانا راستی بر دروغ پیروز خواهد شد؟ زیرا این پیروزی شاهکار زندگانی به بار خواهد آمد.

![]()
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
ادامه مطلب
تو غربت ترانه دنبال تو می گرده
تنگ غروب خسته و تنها
صدات می کنم ای هم آشنا
ناز نگاتو به دنیا ارزون نمیدم
ستارهی عشقمو به آسمون نمیدم
بیا تو خاطرههای خط خطی
سراغی بگیر از من پاپتی
چه کنم چی بگم از کدوم بهونه
دوست دارم رو فقط یه بار بگو عاشقونه
اون لحظه حس میکنم تو بهشتم
اینو بدون سرنوشتم و به نام تو نوشتم
بی تو من کبوتری پر شکسته
تو نیستی کنج قفس تنها نشسته
تو آسمون آبی عشق تو یه ترانه
واسه داشتنت منم اون حس عاشقانه
اگه من جنگل خشک تو ببار
با حضورت سرم یه دنیا بذار
رسوای عشقم بین پیر و جوون
بازم رسواترم کن بدتر از رسم زمون
آنهايي که به دنيا نيامدند اما زندگي کردند
آنهايي که به دنيا آمدند ولي زندگي نکردند
و در نهايت همه آنهايي که زندگي را با زنده بودن تجربه کردند
تقديم به آن که گفت زندگي از ان ما نيست ونبود
آنکه زندگي را چيزي شبيه زندگي خواند
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |





